از راهي كه آْمده ام ،كه شايد بيراهه باشد
از دو راهي پيش رو
ترسم از آن است كه يكي كاملآ روشن باشد
و من موش كوري باشم كه جرات ترك تاريكي را نداشته باشد
و دفن شوم در ظلمت راه دوم كه به آرامش كور آن انس گرفته ام
مي ترسم از دو راهي ، از چشماني كه عادت كرده اند به نديدن
و دهاني كه عادت كرده به خاموشي
مي ترسم از اين ترس چسبنده وهمناك
هر شب خوابش را مي بينم
خواب فرار از اين چشم هاي بسته
دستانم مدام مرا تعقيب مي كنند
تمام قفل هاي دهانم باز مي شوند
نوك زبانم مشعلي است كه تمام كهكشان را روشن مي كند
و من عروج داده مي شوم به سرعت نور
و در هيچ سياهچاله اي هم گرفتار نمي شوم
در خواب آنقدر شجاعت دارم كه فرياد مي كشم
بر سكوت پلك هايي كه مي خواهند مرا ببلعند
و من نمي ترسم
همه ي نداشته ها مي شود داشته
دنيا را مي خواهم چه
اگر از تو هزار سال نامه دارم،
خيانت كردم به عهدمان
هم وزن همه دروغ ها
اما باز اين تويي كه مرا مي خواني
باز تويي كه شوق پرواز را زنده مي كني
و عشق تو مي شود سرخاب دل بند انداخته ام
حسودي ام نمي شود به اين همه عاشق كه برايت مي نويسند
حسودي ام نمي شود به اين همه معشوق كه به آغوش مي كشي
یادم نمی آید که بودم
یادم نمی آید در کجای تاریخ اجازه تولد گرفتم
گاه بغض می کنم اما یادم نمی آید آن قطره های شور شفاف که اسمشان یادم نیست
از کدام مجرا به کدام زمین جاری می شد
نمی دانم صداقت در کدام صفحه گم شد
در کدام صفحه زمان همه زیستن ها یکی شد
هزار هزار بار تقویم را ورق زده ام
انگار تمام گمشده ها در نقطه کور چشمانم پنهان می شوند
انگار می خواهند فرضیه نبودنم را اثبات کنند
نکند...
نکند می خواهند نبودنم را اثبات کنند
این فریاد چرا خفه خون گرفته؟
یک دنیا حرف در ترافیک افکاری که مجوز خروج نگرفته اند سر بر لحد می گذارند
من و همه ی من ها افکارمان را بال و پر بسته ایم
تا روزی که مجوز حضور همه حقیقت ها را بگیریم
من و همه ی من ها فریادمان را حبس کرده ایم تا روزی که تاریخ به همه دروغ هایش
اعتراف کند
تا روزی که قطره های شور شفاف شعله ور شوند
که صفحات تاریخ به جرم کتمان حقیقت
در ملآ عام تقاص خون همه ی من ها یی که بیگناه مجرم شدند را پس دهد
تا روزی که ... نکند امروز باشد
و قناری خواند
و اشک رقص مقدس خود را روی گونه آغاز کرد
فرشتگان ترانه سرا شدند
اما... اما دنیا کامل نبود
آنگاه خدا نام تو را مادر گذاشت
و کامل ترین مهر هستی را در نگاه تو سرود
و زیباترین حس را به آغوش تو سپرد
... نور و آواز و رقص به کمال رسیدند
عشق در سینه ها ریتم نو گرفت
و زندگی با کلام تو آغاز شد
دو ...
سه...
چهار...
ثانیه به ثانیه
انتظار است که چشمانم را غصب کرده
گریز فریاد میلاد آزادی را به دنبال دارد
معطل نکن ترس جنین مقدس را خفه می کند
لحظه به لحظه حق و باطل در هم می لولند
تمام ندانسته هایم هجوم می آورند
و تمام دانسته هایم فکر می کنند نمی دانند
مرز ها رنگ می بازند
جای درنگ نیست
تا فرصت باقیست فریاد را رها کن
بگذار پیامبر متولد شود

